خرید بک لینک
دلم یه کوه انرژی مثبت میخواد:(

لعنت به من که انقدر زود و الکی حالم گرفته میشه:(

+آخه ساعت ۲ شب وقت این حسه؟:(

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

وقتی یه گردن دارم که مثه بی جنبه ها یه ذره که بهش فشار میاد اینجوری حال میگیره دوس دارم بزنم لهش کنم:| گرفته ول نمیکنه:| +اگر کسی دنبال آهنگ شاد بگرده امروز، من بهش "دستمو بگیر" شهاب تیام رو پیشنهاد میدم:)))))) دلم میخواست این آهنگ برام بشه یادآور یه خاطره خوب ولی هیچ اتفاقی نیفتاده از دیشب تا الان هه +مامان رفته دفترچه بیمه منو اعتبار بزنه گفتن دفعه بعدی اگه با این عکس باشه اعتبار نمیزنیم! هاهاها عکس دفترچه م مال ۱۰ سالگیمه:))) بعدشششش زنگ زده از دندون پزشکی وقت گرفته:( برای معاینه:( شنبه:( دکتر جدید:( +رفتو آمد آدم هم خوبه تنوع داشته باشه، درسته من در حال حاضر اصلا هیشکیو نمیخوام ببینم اما اگر بنا به دیدن باشه هم انقد تکراری خستم کرده، و البته علتش عدم وجود احساسه:)))) وگرنه شخصی اگر مورد علاقه باشه هرروووووووز باشه:))))

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

بیس بار از صب گفته کی حال داره فردا بره راهپیمایی

منم در جوابش هربار گفتم هرکی میخواد سه چهار ماه از سربازیش کم شه:

+خیلی برام جالبه که من تا حالا حتی یک بار هم پیش نیومده برم راهپیمایی، حتی به زور:

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

بعد از چند روز که از تولد گذشته

میگم:آیا ممکنه کسی عکس سلفی بگیره ولی دوربین عقب فلاش بزنه؟

آقای برادر میگه نه

چرا همون شب نرفتم بپرسم ازش که چرا داری از من عکس میگیری دقیقا آیاااااا؟؟؟

اصن اعصابم خورده هاااااااااا

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

دیشب قبل از خواب دنبال یه عکس بودم تو نت، که بین گشتن خیلی چیزا خوندم طبق معمول، یکیش درمورد بعد از مرگ بود، زیر مطلب یه نفر کامنت گذاشته بود که اصلا زندگی بعد از مرگ وجود نداره(با کلی شاخوبرگ) یک لحظه اومدم تصور کنم اگه منم اینجوری فکر کنم چی میشه؟ وااااای روانی کننده س، کم نیستن آدمایی که این طرز فکرو دارن، چجوری زندگی میکنن؟ چجوری میتونن با مرگ اطرافیانشون کنار بیان؟ چجوری کاراشون رو انجام میدن وقتی فکر میکنن با مرگ نابود میشن؟ اصلا این کتابا چیه که یه عده میخونن بعد کافر میشن؟ :|

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

فاز آدما عوض میشه، اندازه ی صبرشون عوض میشه، درجه حرارت احساساتشون عوض میشه، همه چیز تغییر میکنه یه زمانی پرشورو انرژی هستی یه زمانی انگار کلا تعطیل یه زمانی فقط تو ذهنت کلی انرژی داری، اما از یه جایی به بعد اونم ممکنه تعطیل بشه یه زمانی دل آدم تقاضا داره صداشم میاد واضح، از یه جایی به بعد صداش بم و گنگ میشه! هنوز صدا هست، ولی معلوم نیس چی میگه، اینجای ماجرا یکم ترسناکه،چون یواشکی نگران خودت میشی! ولی تهِ تهِ تهِ همه ی اینا، دوس دارم اون جمله که میگه: "وقتی میتونی حالمو بفهمی که هیشکی نفهمه حالتو" رو بنویسم رو کاغذ بزنم رو در زندگیم، و بعدشم تا اطلاع ثانوی بخوابم:| +یک بی حسیِ آزاردهنده

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

دلم میخواد بنویسم ولی حس مرتب نوشتن نیست

خب آسمون حسابی میباره، یکی از شدید ترین بارون ها و جذاب ترین رعدو برق هارو دیشب در مشهد میشد مشاهده نمود هه

و دیگر؟ سکووووووت

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

هه این سریاله رو چند قسمتشو دیدم، آرام میگیریم؟؟؟ همینه اسمش، به نظرم خوب میتونه هدفشو برسونه +همیشه نباید تو برف نشست +عکس گرفتن صرفا جهت یادگاری واسه سال های پایانی عمر(خب ممکنه همین الان باشه حتی) +یکی منو از برق کشیده:)))) +اس دادم تولدشو تبریک گفتم جواب نداد(مامان آنیتا)_اونروز به هانیه داشتم اس میدادم یهو رفت_ شب تولد پریسا بعد از مهمونی دو متر چیزی براش نوشتم و جواب نداد.و این درحالیه که هیچوقت این اتفاقا نمیفتاده و من تازه متوجه شدم چقدر رو مخمه! +شب باشه،خوابت نیاد،حوصله کاریو نداشته باشی، گوشیت شارژش رو به اتمام باشه، دلتم یه کوچولو گرفته باشه، باید چیکار کنی دقیقا؟ میدونی که من اصلا دلم نمیخواد به فکر کردن بپردازم؟؟؟

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

از مطب دکتر زنگ زدن که به جای چهارم ساعت 8 میتونید فردا ساعت 7:30 بیاید؟ مامانم گفت تا ده دقیقه دیگه خبر میدم اولش حس کردم خب الان باید بگم اوکی میریم(حالتی دقیقا اجباری و با عذاب) بعد یه ذره دقت کردم دیدم من همیشه عین خلا فکر میکنم باید راحتی بقیه رو تحت هر شرایطی انتخاب کنم، خب وقتی که من نه به لحاظ روحی آمادگی دارم فردا صبح برم دندون پزشکی و نه حتی به لحاظ جسمی، چرا انقد از "نه" گفتن حس شرمندگی دارم؟ مگه قراره برام صلواتی دندون درست کنه؟ خلاصه گفتم "نه" از این به بعد، درواقع دو هفته ای میشه که تصمیم گرفتم جایی یا کاری اگر باعث آزار خودم بود، به خاطر یه نفر دیگه اونم از نوع غیر عزیزش،خودمو به زحمت نندازم +نسبت به "تصمیم" حس تنفر دارم، ولی هنوز نمیتونم تصمیم نگیرم

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 0:57

صفحه بندی